۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

سرانگشت آزادی

آزاد نیستم
وگرچه سرانگشتانم؛
از پشت میل‌میل انگشت‌ها
که از هر طرف سر بگردانی همان
راه راه ِ جهان سرخ است و سیاه

آزاد نیستم
‌من
که عمری به جست‌وجویش جان داده‌ام
و نیست دیر تا دانسته‌ام
فرصت کوتاه آزادی
نبوده مگر همان اندک
همان جست‌وجو

این بند
این تخته‌بند

آه ای سرانگشت آزادی
نه! تو آغشته‌ی جانم نمی‌شوی

*

با من بیا
این شب را
دست‌کم غروبی باش
این شهر را
همه خسته و خون
خون و خاکستر
خاکستر و خاک
خاک و خسته همه
سرانگشتانم را در دستت بدار
و سرانگشت ِ آزادی ِ من شو
آغشته‌ی جانم!

5 شهریور 1388

خروش آزاد

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

شعر خاك

شعری خاك می‌خورد و
خاك شاعرش را
آن‌كه سخنی بر زبان آورْد
دهان‌اش از خاك
انبان می‌شود
شعر از خاك سخن می‌گويد
دهان‌اش از خاك پر است
خاك دهان ندارد
اما شعر ِ شعورش را
فرياد می‌زند.
شعر از فرياد

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

به آزادی اگر ره مانده می‌خواهم بپويم

اگر ايراني هستي دويت مي‌داري وطن را
اگر ديدي به چشم‌ات فرق خاشاك و سمن را
اگر در بين مردم چند كوچه راه رفتي
اگر در جست‌وجوي عكس او تا ماه رفتي
اگر ديدي كساني مانده‌ي نان‌اند و گندم
اگر ديدي به جز ياران ِ تو هستند مردم
اگر گوشي هنوز هم هست از روي شنيدن
اگر باشد به گل مصرف به‌جز از بيخ چيدن
اگر ديروز با توهين پي ِ ارشاد بودي
اگر نفتي ز سفره‌هاي مردم مي‌ربودي
اگر با پول مردم آخرت را مي‌خريدي
اگر دست نياز مردم كشور نديدي
اگر روح ِ رجايي‌بازي ِ هر روزه‌ات بود
اگر ديدار با موعود دين سرمايه‌ات بود
اگر كابينه‌ي فاميلي‌ات را گرم چيدي
اگر لايق‌تر از اطرافيان‌ات را نديدي
اگر اميد را از مردم كشور ربودي
اگر مرگ جوان طي كرد سيرش را صعودي
اگر در حد جمهوري ايراني نبودي
اگر تاريخ را از پير راهش نشنودي
مخواه اين تكه را كه چون وطن مانده نبينم
در اين آشفتگي از منفعت لب بربچينم
كساني مي‌شناسم مي‌توانندت بگويند
چه ايران انتظاري مي‌كشد تا كه برويند...
شنيده‌ام راي‌شان را تازگي انكار كردي
به سود صندلي احساس‌شان ابزار كردي
شنيده‌ام يك گروهي وارد بازار كردند!
به هر جا هر جواني كشته شد انصار كردند!
شنيده‌ام افتخاري را به نيروي مسلح
كه با حكمي جديدا مي‌كند قتل‌اش موجه!
مگو كه قتل امثال مرا باور ندارند
مگو در خواب خود روياي اشك‌اور ندارند
بگو خاكي كه بر خون مي‌كِشي، اين كشور ِ ماست!
ببين جنگي كه تو باعث شدي بين چپ و راست!
به پيش ِ آينه مردانگي را بين اگر هست
ببين روي نگاهي را به چشم مردمان هست؟
برو زين صندلي در كشورم، لايق نبودي
به ريزي از سياست در جهان فايق نبودي
اگر رخصت دهي جاني بماند تا بگويم
به آزادي اگر ره مانده مي‌خواهم بپويم
نمي‌خواهم به زور اسلحه حق‌ام بگيرند
اگر حتا به لطف‌ات مردم ايران بميرند
ايراندخت

۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

دوره ي ننگين استبدادي ات سر مي رسد

جايتان خالي كه با باتون مهماني شده است
دوستي با لطفتان امروز زنداني شده است
جايتان خالي عجب بزم غريبي داشتيم
در پذيراييتان حال عجيبي داشتيم
مفتخر گشتيم و انصارت زيارت كرده ايم
در نگاه سردشان گويا خيانت كرده ايم
راضيِ زحمت نبوديم و چه زحمت داده ايم
ميزبان را در عوض با خون مسرت داده ايم
مردمي را ديده ام از جمعه وارد كرده اند
دسته دسته مردِ مردستان كه صادر كرده اند
رهبري را معنيِ تهديد جا انداختي
جنگ بين مردم و مردم به راه انداختي
جايتان خالي قيامت قبلِ آقا مي رسد
دوره ي ننگين استبدادي ات سر مي رسد
جايتان خالي كه جاي عطر اشك‌آور زدند
مرد و زن فرقي نبود از پاي تا بر سر زدند
با همه شرمندگي يك نقد كوچك مي كنم
من گهي اندك به مهر ميزبان شك مي كنم
چند تايي همكلاسي بين ما گلچين شده
در تمام كشورم بر مردمم توهين شده
مادراني مي شناسم بي خبر از بچه‌ها
گريه مي كردند در بن بست تار كوچه ها
سهم ما اين نيست ما بر خاك خود حق داشتيم
درد پوتين هايتان كم نيست اما درد بدتر داشتيم
درد ما پوتين، قمه، شلاق و چوب و تير نيست
اين همه درد است و اما درد با تقصير نيست
سوزش توهينتان خون بر جگرها مي كند
روزگاري روحتان را عدل رسوا مي كند
آن زمان دين نزدتان بازيچه اي بي مايه نيست
پول كشور صرف قطع دست ها در سايه نيست

ايراندخت

۱۳۸۸ مرداد ۱۵, پنجشنبه

ديكتاتور

دست و پايي كه تومي‌زني
گورت را عميق‌ترمي‌كند
به پشت خوابيده‌اي
و من حتا قطره‌يي از تنم را
به نجاست تو آلوده نمي‌كنم.
زنده‌يي متعفني
كه حتا لاشخورها هم بالاي سرت هاله‌يي نمي‌سازند
زهي شرافت كركس!
مرداري آدمخواري
كه حتا مارها بركتف‌هايت نمي‌رويند
زهي شرافت مار!

عمامه‌هاي سرپيچت را مي‌بينم
سفيد و سياه
بر گذرگاه‌ها
كه كرم‌ها بر آن مي‌لولند
زهي شرافت كرم!
12 مرداد 1388

خروش آزاد

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

شعري براى احمدى‌نژاد

اهل تهرانم
روزگارم بد نیست
چاه نفتی دارم
پول گازی
سر سوزن عقلی
رهبری دارم بهتر از گاو دوان
دوستانی، دستشان داغ ودرفش
و سخنگویی که همین نزدیکی‌ست
لای این شب بوها
گوییا می‌شاشد پای آن کاج بلند
اهل تهرانم
ازهمان روز که خوردم پپسی
توی میدان ولیعصر شدم تهرانی
اهل تهرانم
پیشه‌ام حرافی‌ست
گاه گاهی قفسی می‌سازم توی اوین
تا به آواز جوانی که در آن زندانی‌ست
غم بدبختیتان تازه شود
چه خیالی، چه خیالی می‌دانم
همشون بی‌جانند
خوب می‌دانم حاصل دولت من بی نانی‌ست
من مسلمانم
برسرم هاله‌ى نور
جانمازم پرچم، مهرم زور
قصر سجاده‌ى من
من وضو باخون مردم پیر و جوان می‌گیرم
من نمازم را پی تکبیرةالحرام فقیه
پى قدقامت شورای نگهبان خواندم
کعبه‌ام بر لب چاه
کعبه‌ام درتوی جمکران افتاده‌ست
کعبه‌ى من مث یک زندانی
می‌رود راه به راه می‌رود بند به بند
حجرالاسود من کله‌ى تار و سیاه اوباماست
اهل تهرانم
نسبم شاید برسد به یه هندونه‌ى کالی در چین
نسب من شاید به پسرعمه‌ى چاوز برسد
رهبرم بی‌خبر از خواب پرید
جنتي زیبا شد
مرد بقال از من پرسید
چند مثقال کراک می‌خواهی
من ازاو پرسیدم
رأی مفت سیری چند.

حداد عادل

ای كاش آزادی سرودی می‌خواند از كیر تو كلفت‌تر حداد!
تا چنان پارگی مقعدت را به نظاره بنشینی كه فواره‌ی خون‌اش ماتیك حجله‌ی عروس تو باشد
و این عدل كوچك‌ات چون هسته‌ی خرما میان دو لنگ خون‌آلودت
ناقوس اعلام پارگی بكارت نسوان پاكیزه‌ی توست فقط
با قدسیت بوگرفته‌ی لای اوراد عزایت.
اینطور كه خونِ جاری این همه رود را از كارون تا ارس حد می‌زنی حداد!
تا ارشاد كنی از این همه پیچ‌وخم میان این همه كوه بر تن این وطن
به صراط مستقیم ای شیطان رجیم،
نه... به هزار نوار بهداشتی مقدس‌ات از اوراق تمهیدات كانت تا تفسیر نهج‌البلاغه
ای استاد فلسفه در دانشگاه تهران
بند نمی‌آید خون این نجاست.
در جمهوری تو ماهانه خونریزی می‌كرد زنِ اُمت اینك اما در حكومت‌ات هر روز.
كم است زین پس تولید داخلی نوار بهداشتی
از خارج وارد می‌كنیم خُب، از چین یا روسیه چطور است؟
بگوییم برای‌مان همچون تو اوراقی را بهداشتی نوار كنند به تفسیر كانت و نهج‌البلاغه
بهتر است خُب.
كم آمد اگر، هایدگر عزیز این نوار بهداشتی ذوب در ولایت هست
كم آمد اگر باز، اوراقی را كه فردید بهداشتی كرد
یا یوسف‌علی میرشكاك، سیدعباس معارف، علی معلم‌دامغانی، عبدالكریم سروش، محمد مددپور، ابراهیم دینانی، سیاوش جمادی، اعوانی هم هست
می‌دهیم اوراقی را كه اینان بهداشتی كرده‌اند، چین و روسیه كپی كنند به تیراژ هفتاد میلیون
تا واردش كنیم لای پای این ملت عزیز تا بند بیاید بلكه خون این خاشاك حیض.
نه حداد، ای حدزن من
دیگر این خون بند نمی‌آید.
زن امت را به گا داده‌ای، بد.
نه دیگر این زن به تو نمی‌دهد، مردم‌دار شده است، به مردم می‌دهد.
ای پیامبر قوم لوط
مردم زن می‌خواهند آقا! نه امت لواط
اینك ای رسول، بی‌زن ِ امت چه می‌كنی؟
ای وای چه بد! شیخ صنعان را بجوی، چون او دست به كیر ایستاده‌ای
به دیوارش بكوب، سوراخی بجوی.
ببین صنعان چه كرد در آن اصطبل با خواب دختر ترسای.
هی مدام هر شب با ناله و فغان می‌زد جقی
تو هم حداد بزن
تا توانی نزد آقا جق بزن
دست راست‌ات خسته شد با چپ بزن،
آرام می‌شوی.
این كوچه دیگر بن‌بست نیست، باز شده سرش
بچه‌ی ملت در كوچه دیگر تنها نیست، می‌كُند تو را وسط كوچه
دست به سر،
كه هرچه فریاد بزنی نیاید كمك كسی.
فقط یك راه تو داری حداد،
دست به دیوار
پشت به ملت؛ بدهی.
كمك كمك هم نگویی، توكل كن به خدا
صبور باشی اگر پاره نمی‌شوی به خدا.
شعر از تيتان