آزاد نیستم
وگرچه سرانگشتانم؛
از پشت میلمیل انگشتها
که از هر طرف سر بگردانی همان
راه راه ِ جهان سرخ است و سیاه
آزاد نیستم
من
که عمری به جستوجویش جان دادهام
و نیست دیر تا دانستهام
فرصت کوتاه آزادی
نبوده مگر همان اندک
همان جستوجو
این بند
این تختهبند
آه ای سرانگشت آزادی
نه! تو آغشتهی جانم نمیشوی
*
با من بیا
این شب را
دستکم غروبی باش
این شهر را
همه خسته و خون
خون و خاکستر
خاکستر و خاک
خاک و خسته همه
سرانگشتانم را در دستت بدار
و سرانگشت ِ آزادی ِ من شو
آغشتهی جانم!
5 شهریور 1388
خروش آزاد
وگرچه سرانگشتانم؛
از پشت میلمیل انگشتها
که از هر طرف سر بگردانی همان
راه راه ِ جهان سرخ است و سیاه
آزاد نیستم
من
که عمری به جستوجویش جان دادهام
و نیست دیر تا دانستهام
فرصت کوتاه آزادی
نبوده مگر همان اندک
همان جستوجو
این بند
این تختهبند
آه ای سرانگشت آزادی
نه! تو آغشتهی جانم نمیشوی
*
با من بیا
این شب را
دستکم غروبی باش
این شهر را
همه خسته و خون
خون و خاکستر
خاکستر و خاک
خاک و خسته همه
سرانگشتانم را در دستت بدار
و سرانگشت ِ آزادی ِ من شو
آغشتهی جانم!
5 شهریور 1388
خروش آزاد